جمعه ۲۰ نوامبر ۲۰۰۹

نمایشگاه عکس


داستان آسمانخراش‌ها - بخش پایانی

هزینه ساخت برج Empire State آنچنان بالا بود که تا 40 سال بعد که فضلور خان (فضل الرحمن خان که بالاترين جايزه افتخار در رشته مهندسي ساختمان است ) با ارائه تئوری معروف سازه‌های لوله، بهای تمام شده اسکلت بنا را پایین آورد، کسی جرات ساخت چنین ساختمان‌هایی را نداشت و در این مدت بلندترین ساختمان جهان به شمار می‌آمد. با ارائه تئوری فضلور خان در اواسط دهه‌ی 60، ساختمان‌های غول‌آسایی چون برج‌های دوقلوی پتروناس در پایتخت مالزی و مرکز تجارت جهانی نیویورک که در 11 سپتامبر 2001 توسط تروریست ها منهدم شدند و برج سیرز سر از آسمان‌ها در آوردند.





داستان آسمانخراش‌ها - آسـمانخراش Empire State







سرمستی والتر کرایسلر از داشتن بلندترین ساختمان جهان دیری نپایید. در اواخر سال 1929 کمپانی Empire State هتل 16 طبقه‌ی والدورف آستریا را در منهتن نیویورک خریداری کرد و آن را تخریب نمود. این شرکت قصد کرد آسمانخراشی را به نام Empire State بنا و رقیب را از میدان به در کند. عملیات خاکبرداری روز 22 ژانویه 1930 آغاز شد و حفاری در زمینی به وسعت 7240 متر مربع تا عمق 27 متری ظرف کمتر از 50 روز به اتمام رسید و متعاقبا کار ساخت پی و نصب اسکلت فولادی 60 هزار تنی آن آغاز گشت. ظرف 23 هفته (با سرعت 5/4 طبقه در هفته) این اسکلت بسیار سنگین با اتصالات کاملا پرچی برپا شد! و این در حالیست که تنها 7 سال از انتشار اولین مقررات طراحی سازه‌های فولادی توسط موسسه AISC ــ که تنها 9 صفحه داشت ــ می‌گذشت. در اثنا اوج گرفتن اسکلت، عملیات بنایی طبقات زیرین با سرعت اعجاب‌آوری در حال انجام بود. 10 میلیون آجر در عملیات بنایی به کار بسته شد. یک معدن بزرگ سنگ آهک در ایندیانا کار تهیه سنگ‌های نمای را بر عهده گرفت و در حدود 5700 متر مکعب سنگ آهک تزیینی نما را به کارگاه تحویل داد. ساخت نمای ساختمان که با سبک Art Deco طراحی شده بود 8 ماه به طول انجامید. 6500 پنجره، 73 آسانسور ساخت شرکت Otis و 8 پله برقی در ساختمان نصب شد. 115 کیلومتر لوله کشی آب، 762 کیلومتر سیم‌کشی برق نیز همزمان با سایر امور در حال انجام بود. 7 میلیون ساعت کارگر کار صورت گرفت تا عملیات اجرایی در ظرف 1 سال و 45 روز و زودتر از موعد مقرر به پایان برسد.
سر انجام این بنای 102 طبقه‌ا‌ی 381 متری با وزنی در حدود 365 هزار تن که ساخته شدن در اوج دوران رکود اقتصادی با صرف هزینه‌ای بالغ بر 41 میلیون دلار بیشتر به یک افسانه می‌ماند، در روز 13 نوامبر 1931 افتتاح شد و تا مدت‌ها چشم همگان را خیره کرد. عزم، اراده، دانش مهندسی و مدیریت قوی ناشدنی را شدنی کرد. ساختمان Empire State هم اکنون به عنوان یکی از بناهای ثبت شده تاریخی به شمار می‌رود و تا کنون بیش از 117 میلیون بازدید کننده از آن دیدن به عمل آورده است.

منبع :http://www.nyc-architecture.com/

سورئالیسم




مکتب سورئالیسم در سال 1924 به وسیله "اندره برتون" ایجاد شد. وی معتقد بود ادبیات نباید به هیچ چیز، به جز تظاهرات و نمودهای اندیشه ای که از تمام قیود منطقی و هنری یا اخلاقی رها شده باشد بپردازد و در اعلامیه ای که انتشار داد نوشت: "سورئالیسم عبارت است از آن فعالیت خود به خودی روانی که به وسیله آن می توان خواه شفاهاً و خواه کتباً یا به هر صورت و شکل دیگری فعالیت واقعی و حقیقی فکر را بیان و عرضه کرد." سورئالیسم عبارت است از دیکته کردن فکر بدون وارسی عقل و خارج از هر گونه تقلید هنری و اخلاقی. او و دوستش "لویی آراگون" از آن جهت که هر دو پزشک امراض روانی بودند، می خواستند نظریه فروید را درباره "ضمیر پنهان" وارد ادبیات کنند. به عقیده این گروه هر چیز که در مغز انسان می گذرد (در صورتی که پیش از تفکر یادداشت شود)، مطالب ناآگاهانه، حرفهای خود به خودی (که بدون اختیار از دهان بیرون می آید) و همچنین رویا جزء مواد اولیه سورئالیسم به شمار می رود. سورئالیست ها می گویند بسیاری از تصورات و تخیلات و اندیشه های آدمی هست که انسان بر اثر مقید بودن به قید اخلاقی و اجتماعی و سیاسی و رسوم و عادات از بیان آنها خودداری می کند و این تصورات را به اعماق ضمیر پنهان خویش می راند. این قبیل افکار و اندیشه ها و آرزوها غالباً در خواب و رویا و در شوخی ها و حرف هایی که از زبان انسان می پرد تجلی می کند و سورئالیستم طرفدار بیان صادقانه و صریح این قبیل افکار و تصورات و اوهام و آرزوها است. به طور خلاصه سورئالیست ها فعالیت اصیل انسان را همان فعالیت رویا مانند ندای درونی دنیای ناخودآگاه می دانند. از سورئالیست های معروف می توان به "برتون" و "آراگون" "پل الوار" و "گیوم آپولینر" اشاره کرد.



سفر

به اطلاع کلیه دانشجویان محترم می رسانم که کلیه کلاس های من در روز های جمعه 6، یکشنبه 8 و دوشنبه 9 آذر ماه 1388 تشکیل نمی شود. جلسات جبرانی در صورت نیاز اعلام خواهد شد.

"گر مرد سفر کند پسندیده شود/ خاک قدمش سرمه ی هر دیده شود
یک رنگ تر از آب ندیدم رنگی/ یک جا که بماند گندیده شود"

یک هفته فرصت برای نویسندگان بدون نوشته!

با توجه به آمار بدست آمده از پرسش" آیا موافق هستید که نویسندگان تزیینی از این وبلاگ حذف شوند؟"، 41 نفر آری (75%)، 11 نفر خیر (20%) و 2 نفر بی تفاوت (3%)، به اطلاع کلیه دوستان می رسانم که یک هفته برای ارسال نخستین نوشته ی شما زمان در نظر گرفته شده است. پس از آن نام نویسندگانی که تا آخر هفته نوشته ای در وبلاگ نداشته باشند، از فهرست نویسندگان وبلاگ پاک خواهد شد.

"خدا مرده است" نیچه، به روایت استاد داریوش آشوری

"در کتابِ دانشِ شاد (Die fröhliche Wissenschaft) از نيچه پاره‌نوشتارِ (Fragment) نامداري هست با عنوانِ “ديوانه” (بخش سوّم، شماره‌یِ ۱۲۵) که يکي از بنيانی‌ترين مايه‌هایِ انديشه‌يِ فلسفيِ وی، یعنی”خدا مرده است”، را با صحنه‌پردازیِ دراماتيک و طنينِ تراژيکِ نيرومند‌ به نمايش می‌گذارَد. کتابِ دانشِ شاد پيشاهنگِ چنين گفت زرتشت است و يک سال پيش از آن نشر شده است. امّا، در زرتشت است که نيچه، به دنبالِ طرحِ نخستينِ اين ايده در کتابِ پيشين، انديشه‌یِ “خدا مرده است” را تا واپسين پی‌آمدهایِ هستی‌شناسانه، اخلاقی، روان‌شناسانه، و جامعه‌شناسانه‌یِ آن، دنبال می‌کند. ... " ادامه
عجيب‌ ولی واقعی!

اما مجسمه‌سازاني در نقاط مختلف دنيا اين خيالات را به واقعيت تبديل كرده‌اند. در گوشه و كنار دنيا مجسمه‌هايي وجود دارد كه نه تنها به خاطر تكنيك ساخت‌شان كه به خاطر ايده منحصربفردشان براي مردم جذاب هستند.
مجسمه‌هايي كه نطير آنها را در هيچ‌كجاي ديگر دنيا نمي‌توان يافت.


شير آب جادويي:
يكي از اين مجسمه‌ها شير آبي است كه در هوا معلق است و از آن آب جاري است. آبي كه به نظر مي‌رسد هيچ‌گاه تمام نمي‌شود.
اين مجسمه در پارك آبي شهر كاديز در جنوب اسپانيا قرار دارد.
راز اين مجسمه در اين است كه لوله آبي درون جريان آبي كه از آن خارج مي‌شود قرار دارد و آب را به بالا و درون شير آب مي‌برد.



مجسمه خانم شاپو:
مجسمه خانم شاپو در تقاطع دو خيابان در شهر بروكسل پايتخت بلژيك قرار دارد. اين مجسمه پيرزني را نشان مي‌دهد كه كيف پولش را درآورده و در حال شمردن پول‌هايش است. در حالي كه سبد خريدي در دست دارد.
منطقه‌اي كه اين مجسمه در آن قرار دارد به خاطر جيب‌بري مشهور است و اين طور به نظر مي‌رسد كه مجسمه‌ساز با گذاشتن اين مجسمه در اين منطقه دهن‌كجي به جيب‌برها كرده كه نمي‌توانند كيف پول برنزي خانم شاپو را بدزدند.


كرگدن معلق:
يكي ديگر از مجسمه‌هاي عجيب دنيا مجسمه كرگدن معلق است كه در شهر پوتسدام، در شرق آلمان قرار دارد.



مرد هنگام كار كردن:
اين مجسمه برنزي در پياده‌رو يك خيابان در شهر براتيسيلاو، پايتخت اسلواكي قرار دارد. مردم اعتقاد دارند لمس كردن دماغ اين مجسمه شانس مي‌آورد.
به نظر مي‌رسد خيلي‌ها به اين مسئله اعتقاد دارند چون آنقدر دماغ اين مجسمه را ساييده‌اند كه نزديك است ناپديد شود.


كوسه:
اين خانه در سال 1986 ميلادي از روي خانه‌اي قديمي ساخته شد اما كوسه‌اي كه در سقفش فرورفته بود آن را در مركز توجه جهانيان قرار داد.
اين خانه در آكسفور انگلستان قرار دارد.


بيسكوئيت دو نفره:
اين دو نفر در حال خوردن بيسكوئيتي در مقابل موزه بوچئوم در شهر سئول كره جنوبي هستند.
سازنده اين مجسمه كو بوم‌جو است.

متافیزیک از دیدگاه پارمنیدس وافلاطون

پارمنیدس
پارمنيدس نخستين کسی ست که درباره متافيزيک بحث کرده است. اين فيلسوف در قرن ششم قبل از ميلاد مسيح می زيسته است. پارمنيدس را "پدر متافيزيک" می دانند اگرچه وی واژه متافيزيک را به کار نبرد و اين واژه برای نخستين بار توسط آندرونيکوس دو رودس يک قرن قبل از ميلاد مسيح به کار برده شد. پارمنيدس در اثرش با نام "درباره طبيعت" به شرح شهودی که درباره هستی برايش ييش آمده بود يرداخت و توضيح داد که در يک ارابه با استقبال فرشتگان به درهای عدالت رسيد. فرشتگان درها را برايش باز کردند و او با ارابه در جاده ای روانه شد و فرشته ای برايش از سه راه سخن گفت:۱. راه نخست راه واقعيت هستی ست که مخصوص خداست و بشر به آن راه ندارد.۲. راه دوم راه حدسيات است که ظواهر را تشکيل می دهد و بشر در اين راه گام می نهد.۳. راه سوم راه حدسياتی ست که به واقعيت شباهت دارند.
طبق نظر پارمنیدس، هستی يا وجود پايدار است و تغيير و دگرگونی بر آن راه ندارد. تشکيل و نابودی هم از مواردی ست که برای هستی غير ممکن است چرا که هستی هميشه بوده، هست و خواهد بود و نمی تواند از عدم به وجود آمده باشد. در عين حال، برای هستی نمی توان نابودی قائل شد. هر آنچه که بشر می گويد، ظواهر را نشکيل می دهد و واقعيت جز اين است. پارمنیدس "واحد سه گانه": هستی، فکر و سخن را مطرح کرد و معتقد بود که اين سه با همند. به نظر او،‌ حدسيات و حرفهای توخالی از عدم است و بايد از آنها اجتناب کرد.
پارمنيدس اين جمله معروف را گفته که: "وجود دارد يا وجود ندارد". او هستی و عدم را با هم تعريف کرده است. هستی طبق نظر او ذهنی نيست چرا که او جهان را به شکل کروی در نظر گرفت. در تعريف پارمنیدس از هستی، "جدايی متافيزيکی" وجود ندارد. او صرفا دو سطح برای حرف و فکر در نظر گرفته و آنها را از هم جدا کرده است. او بين درجه واقعيت (يا فکر) يعنی دانش و حدسيات فرق قائل شده و اين دو را از هم جدا کرده است. قبل از آن که به نظريات افلاطون بپردازم،‌ لازم است ديدگاه پارمنيدس درباره هستی را نقد کنم.
۱. پارمنیدس شناخت واقعيت را از انسان سلب کرده و تکليف خود و ديگر فلاسفه را یک سره روشن کرده است! او اين راه را که همان راه اول ييشنهادی فرشته به اوست از توان انسان خارج می دانست. ۲. پارمنیدس جهان متافيزيکی را تقسيم بندی نکرد و ديدگاه او ساده ترين و ابتدايی ترين ديدگاه ممکن در اين زمينه است. چرا که آنچه به عقل مربوط است از حسيات جداست و می توان آنها را جداگانه بررسی کرد. اين موردی ست که وی به آن نپرداخته است. ۳. پارمنیدس هستی را بدون تغيير و هرگونه تغيير در هستی را غير واقعی می داند. او زمان را از هستی حذف می کند. حذف زمان يکی از اشکالات اساسی در متافيزيک پارمنيدس است. ۴. در جمله معروفش: "وجود دارد يا وجود ندارد"، پارمنیدس دو گزاره "وجود دارد" و "وجود ندارد" را با هم آورده است. آوردن اين دو گزاره با هم باعث شده که جمله پارمنیدس همواره درست باشد. چرا که يا چيزی وجود دارد يا وجود ندارد و مورد سومی نمی توان برايش قائل شد. در حالی که بايد اين دو گزاره را جدا از هم در نظر گرفت و وجود را از عدم جدا کرد. اين مورد در فلسفه به گزاره سوفيسم معروف است.

افلاطون
افلاطون در کتابش با نام "جمهور" به بحث درباره متافيزيک يرداخته است. او همانند پارمنیدس، هستی را موضوع شايسته بررسی در فلسفه می دانست. افلاطون همانند پارمنیدس معتقد بود که هستی پايدار است و تغیير نمی کند. او در اين موارد با يارمنيدس اختلاف نظر داشت:
۱. واقعيت هستی را می توان با عقل (و نه با حسيات) درک کرد و شناخت بايد به آنچه به عقل مربوط است و نيز به حسيات تقسيم شود. ۲. هستی جهان ايده ها را تشکيل می دهد. ايده در نظر افلاطون همان فرم يا شکل مشترک اجسام است. ما از اجسامی که دارای فرمها و شکلهای مختلف هستند، ايده ای ذهنی داريم. به عنوان مثال، سگها به شکلها و اندازه های مختلف وجود دارند اما ايده ما از "سگ" یکی ست و آن شکلی ست که در بين سگها مشترک است و گونه سگها را تشکيل می دهد. ايده همان فرم، جوهر يا ذات، گونه و هستی ست. افلاطون دو نوع شناخت قائل بود و هر هريک از اين دو را به دو بخش تقسيم کرد: ۱. شناختی که در حد حدسيات باقی می ماند و جهان حسيات را شامل می شود. ۱.۱. اجسام (که از طريق حسيات شناخته می شوند) ۱.۲. تصاوير ۲. شناختی که به دانش ختم می شود و جهان ذهنی را شامل می شود. ۲.۱. فرضیه های رياضی ۲.۲. ايده ها از نظر افلاطون،‌ فرضيه های رياضی نخستين بخش از جهان هستی هستند که از طريق ذهن شناخته می شوند و ايده هايی که ما از اجسام داريم بخش دوم اين جهان هستی را تشکيل می دهند.از نظر او،‌ شناختی که به فرضيات خلاصه شود دانش واقعی را نمی سازد بلکه برای شکل گيری دانش به اصول برتری که به ايده ها مربوط است بايد رجوع کرد. افلاطون برای جهان ايده ها اصلی در نظر می گيرد که همانا "اصل نيکی" ست. او اين اصل را اصل نظم در هستی می داند. در عين حال، ايده نيکی که او مطرح می کند می تواند ورای مفهوم هستی مطرح شود. او اشاره ای به اين که اين ايده را چگونه بايد دريافت کرد نمی کند. می توان اين طور در نظر گرفت که ايده نيکی که افلاطون مطرح کرده، از طريق شهودی قابل درک و دريافت است.
افلاطون دو مدل ارائه می کند که می توان آنها را "اصل استعلايی" ناميد: ايده نيکی و کار يديد آورنده. از نظر او، يديد آورنده هنگام تشکيل جهان ايده های ابدی را به وجود آورد.افلاطون دو اصل را در متافيزيک خود در نظر گرفت: اصل واحد و اصل دوگانگی نامشخص (تعيين نشده). اين دو اصل را ييروان فيثاغورث قبل از افلاطون در سلسله اعداد مطرح کرده بودند. از نظر افلاطون، اصل واحد همان فرم اجسام است درحالی که دوگانگی در آنها مربوط به ماده می باشد. اصل واحد به تعبير ديگر، همان علت ايده هاست چرا که وحدت يا يگانگی وجه مشترک هر ايده است و طبق آن، هر جسم می تواند خودش باشد و همان گونه که هست شناخته شود. دوگانگی که دومين اصل در متافيزيک افلاطونی ست را می توان در تقسيم بندی جهان ذهنی از جهان حسی در نظر گرفت. اين دو کاملا از هم جدا نيستند بلکه با همند.دوگانگی بر جهان حسيات حکمفرماست در حالی که وحدانيت خاص دنيای ذهنيات است و بر تنوع آن محاط است. اصل واحد مربوط به نظم است درحالی که اصل دوگانگی مربوط به بی نظمی ست. اين دو اصل، در تضاد با هم ولی مکمل يکديگرند. ايرادی که بر متافيزيک افلاطونی می توان گرفت اين است که افلاطون ايده ها را جدا از اجسام و نه در خود آنها در نظر می گرفت. از نظر او جهان ايده ها جهانی جدا از ما و همان شکل های مشترک اجسام است. اين ديدگاه، فلسفه افلاطون را از واقعيت گرايی دور کرد.

اصفهان تصویر بهشت



دوستان عزیز برای Download فصل 2 و 3 از کتاب اصفهان تصویر بهشت بر روی عکس کلیک نمایید :



داستان آسمانخراش‌ها - آسـمانخراش Chrysler


در سال 1928 والتر کرایسلر از معمارش وان آلن خواست برای او بلندترین ساختمان جهان را طراحی نماید. عملیات ساختمانی روز 19 سپتامبر 1928 آغاز شد. معمار ساختمان همه را غافلگیر کرد چرا که پس از اتمام سازه ساختمان یک مخروط پیش ساخته 56 متری به داخل سایت حمل شد و ظرف 90 دقیقه به بالای اسکلت برج منتقل گشت و به آن نصب گردید. با وجود اختلاف‌های مالی که بین کرایسلر و وان آلن پیش‌ آمد، برج کرایسلر در 28 مه 1930 در محله منهتن نیویورک افتتاح گردید. برج کرایسلر با 77 طبقه و 319.5 متر ارتفاع، مرتفع‌ترین سازه ساخت دست بشر آن دوران یعنی برج ایفل را هم پشت سر گذاشت.

منبع :http://www.nyc-architecture.com/




داستان آسمانخراش‌ها - آسـمانخراش Trump




آسمانخراش Trump Building با 283 متر ارتفاع و 71 طبقه در نیویورک برای مدت کوتاهی در سال 1930 لقب بلندترین ساختمان جهان را از آن خود کرد.

داستان آسمانخراش‌ها - آسـمانخراش Metropolitan




ساختمان Metropolitan واقع در منهتن نقطه عطفی در آسمانخراش های نیویورک به شمارمی آید که این ساختمان با الهام از ساختمان Campanile واقع در ونیز ایتالیا توسط شرکت معماری Napoleon LeBrun & Sons طراحی و در سال 1909 به بهره برداری رسید و تا سال 1913 به عنوان بلند ترین ساختمان جهان شناخته می شد .
منبع : National Historic Landmarks



داستان آسمانخراش‌ها - آسـمانخراشSinger



ساختمان singer واقع در خیابان liberty و Broad way در منهتن نیویورک با 612 فوت معادل 187 متر ، بلندترین ساختمان اداری در سال 1908 به شمار می آمد و گوی رقابت را از ساختمان Park Row دزدیده بود ، البته این برتری نیز دیری نپایید و در سال 1909 ساختمان Metropolition از Singer پیشی گرفت .
آسمانخراش Singer در سال 1968 به علت اشکالاتی که به منسوخ بودن عملکردی آن گرفته می شد ،تخریب شد .


پنجشنبه ۱۹ نوامبر ۲۰۰۹

ما هیچ، ما نگاه



هنر، از هیچ زیبا آفریدن است!


اساس خلقت آدمیزاده، زندگی کردن و لذت بردن از تجربه ی بودن است. بودن در لحظه ها، در فضا و درک اکنون های گذرا!! فهم هیچ روندی توأم با کشف است، کشفی که تمام ارزشش به لذت بردن از سیر در همین لحظه-اکنون هاست.

به گمانم زیبایی سرشار از احساس هنر ایرانی و یا با دیدی گسترده تر هنر شرقی، فهم عارفانه و سرشار از خلوص هیچ های زمانه خود بوده و هست. هیچ موسیقیدان ایرانی سکوت است، خطاط پارسی هیچ اش را با رقص معنادار حروف و کلماتش بیان می کند و هیچ معمار ایرانی-پارسی...


هیچ معمار ایرانی هنوز هم هیچ است!


اعتقاد دارم شاهکارهای معماری که در سرزمین ما ایران به دست مهرازان پارسی خلق شده اند (از تخت جمشید تا میدان نقش جهان)، بهترین پاسخ برای جستجوی هیچ معماری ایرانی است که مدتهاست وجود خارجی ندارد.

کاش ما مهرازهای ایرانی بتوانیم هیچ های گمشده مان (که پر از احساس، عرفان، اصالت و معرفت حقیقی است) را پیدا کنیم، آنها را در قالبی نو خلق کنیم و از این سیر کشف لذت ببریم... و آن زمان است که می توانیم به خودمان بگوییم: معمار!!

هیچ اگر سایه پذیرد، ما همان سایه هیچ ایم!

چهارشنبه ۱۸ نوامبر ۲۰۰۹

سقراط

سقراط را بيشتر از طريق ارسطو به خصوص شاگردش افلاطون مىشناسيم. زيرا او در طول زندگىاش چيزى ننوشت وبيشتر اطلاعات ما از او از شاگردانش بدست آمده است. كه همين امر و مرگ دلخراشش باعث شده است كه دركتب زيادى وى با مسيح مقايسه گردد.
او نخستين فيلسوف مهمى بود كه در آتن بدنيا آمد كه بيشتر عمر خود را صرف گفتگو ومباحثه در كوچه و بازارهاى آتن مىكرد. او جوانانى را ازاقشار مختلف و باعقايد گوناگون دور خود جمع مىكردو به گفتگو با آنها مىپرداخت . كه بعدها بسيارى از اين جوانان نماينده هاى فكرى فلسفه هاى گوناگون در يونان باستان شدند. كه همين امر باعث شد كه مكاتب زيادى سقراط را از خود بدانند. او به غير از مباحثه وتفكر كار ديگرى نمىكرد و شغل خاصى نداشت و نسبت به فردايش بىاعتنا شده بود. در خانه هم دل خوشى نداشت و به فكر همسر و فرزند نبود وهمواره به خاطر اين خصوصياتش با زنش مشكل داشت. البته مىتوان گفت كه در نهايت زنش به اوعلاقه داشت زيرا بعد از اعدام سقراط نمىتوانست به خود تسلى خاطر بدهد.
شايد بتوان گفت بارزترين موضوعى كه هنگام مطالعه سقراط به آن برمىخوريم هنر گفت و شنود سقراط باشد. او خود در اين باره مىگويد: من نيز مانند مادرم هنر مامايى دارم. مامايى من مامايى حقيقت و دانش است او دايما تاكيد مىكرد كه خود چيزى نمىداند بلكه مانند مامايان عمل مىكند يعنى با گفتگويى هدفمند نقاط ضعف و قوت افكار عقايد افراد را به آنها نشان مىدهد و از اين طريق به زاده شدن حقيقت و دانش در آنها كمك مىكند.
سقراط هنگام بحث با افراد مختلف به شرايط افراد و موقعيت اجتماعى آنان توجه اى نمىكرد. گاهى نيز پرسشهاى او از افراد متشخصى كه با اوبحث مىكردند موجب مى شد كه تزلزل پايه هاى فكرى وتضاد در عقايد آن شخص روشن گردد. كه اين موضوع موجب مسخره شدن اينگونه افراد در ملا عام ونتيجتا خشمگين شدن آنها مىشد. روش سقراط بدين گونه بود كه ابتدا در بحث اظهار تجاهل مىكرد وسپس براى رفع جهل خود از شخص مقابل سوالاتى مىپرسيد سپس شخص را با پرسيدن سوالاتى به نقطه اى خاص هدايت مىكرد و تناقض در افكار و عقايد شخص مقابل را برايش روشن مىساخت. در اين پروسه تعريف كردن موضوعات براى سقراط از اهمييت خاصى برخوردار بود. چون به اعتقاد او ابتدا بايد دانست كه منظور از مفاهيمى مانند عدالت , فضيلت ,شجاعت و پرهيزگارى چيست , سپس مىتوان در مورد اين مفاهيم صحبت كرد.
او براى رسيدن به تعريفى صحيح از يك مفهوم از شيوه اى استقرايى استفاده مىكرد بدين معنا كه ابتدا مثالها و شواهدى را در باره موضوع مورد نظرش پيدا مىكرد و از اين جزييات بدست آمده براى رسيدن به كليات مطلب استفاده مىكرد.او پس از فهميدن قاعده كلى آن را براى موارد خاص تطبيق و تعميم مىداد . مثلا او هنگام گفتگو نظر طرف مقابلش را در باره عدالت جويا مىشد ,مخاطب هم براى رسيدن به تعريف مثالهايى را ارايه مىكرد سپس سقراط با نشان دادن روابط و مشتركات مثالها شخص را به تعريفى از مفهوم مورد نظر( مثلا عدالت) مىرساند. بعد از اين مرحله سقراط موارد مخالف و متضاد با تعريف را يادآورى مىكرد بدين ترتيب فرد مورد نظر دايما مجبور مىشد كه تعريف خود را تغيير دهد تا به تعريف صحيحى برسد در اين ديالوگها شخص به اشتباهات و ناتوانيهاى خود پى مىبرد.
علىرغم اينكه روش فلسفى سقراط براى ما مشخص و معلوم است ولى افكار و عقايد او در مورد بسيارى از مسايل مهم فلسفى براى ما روشن نيست. زيرا هيچگاه در مورد مسئله اظهار اطمينانى قطعى نمىكرد و افكار خود را نمىنوشت. همين موضوع باعث شده است كه تمام دانسته هاى ما در باره سقراط از مطالبى است كه شاگردانش مانند افلاطون در باره او ذكر كرده اند. در بسيارى از متون افلاطون نمىتوان تشخيص داد كه مطلب افكار سقراط است يا عقايد افلاطون است كه آنها را از زبان سقراط بيان كرده است.
همانطور كه قبلا ديديم فيلسوفان پيش سقراطى توجه خود را به طبيعت و نيروهاى طبيعى معطوف كرده بودند كه به نوعى مىتوان گفت برنامه كارى آنان گذر از دنياى اسطوره به عقل بود. ولى برخلاف آنها بيشتر توجه سقراط به مسئله انسان و جايگاه انسان در جامعه بود. سيسرون فيلسوف رومى چند صد سال بعد از مرگ او در اين باره مىگويد: سقراط فلسفه را از آسمان به زمين آورد فلسفه را به خانه ها وشهرها برد و فلسفه را واداشت به زندگى و به اخلاقيات و خير و شر بپردازد. سقراط بر خلاف سوفسطاييان كه به درك درست و مطلقى از حقيقت اعتقاد نداشتند قصد داشت كه فلسفه خود را بر پايه اى محكم بنا كند . به گمان او اين پايه عقل انسان بود.او ادعا مىكرد كه ندايى الهى در وجودش قرار دارد كه او را هدايت مىكند و همين ندا و وجدان است كه به او مىگويد چه چيز نادرست و چه درست است.
جامعه آن زمان يونان كه سقراط در آن زندگى مىكرد جامعه اى بود كه سوفسطاييان تاثير اساطير واديان را در زندگى مردم به شدت كم كرده بودند از اين رو سقراط در زمينه اخلاق سعى داشت تعريف كامل و جهانشمولى ارايه دهد تا جايگزينى مناسب براى اساطير و اديان باشد . اوبر خلاف سوفسطاييان معتقد بود كه تشخيص درست و نادرست بر عهده عقل آدمى است نه بر عهده جامعه و سير تحولات آن. او براى نيكوكارى و درستكارى مبنايى عقلى جستجو مىكرد ومعتقد بود كه هركس درست و غلط را از لحاظ عقلى تشخيص دهد به كار نادرست دست نمىزند و تمام شرهايى كه از افراد مختلف مىبينيم در اثر نادانى آنهاست.
در روزگارى كه سقراط در آن زندگى مىكرد دموكراسى آتن رو به ابتذال نهاده بود بدين ترتيب كه در بسيارى از نهادهاى مهم كشور اعضاى آنها به ترتيب حروف الفبا انتخاب مىشد به طوريكه گاهى در ميان آنها كشاورز و بازارى ساده ديده مىشد و يا سران لشگر به سرعت عوض مىشدند.
سقراط عقيده داشت كه همانگونه كه كفاش و نجار به مهارت در رشته و فن خود نياز دارند حاكم نيز بايد تخصص لازم را براى حكومت داشته باشد به عبارت ديگر داراى فضيلت سياسى براى حكومت باشد. سقراط مدام دموكراسى يونان را به سخره مىگرفت و دائما دم از صلاحيت و شايستگى براى حكومت مىزد . كه البته در آن زمان بزرگترين مدعى اين صلاحيت اشراف وثرومتمندان بودند كه اعتقاد داشتند اين شايستگى براى حكومت از نژاد و تبارشان حاصل مىشود ولى سقراط معتقد بود كه اين شايستگى و فضيلت با آموزش و تربيت پديد مىآيد و ناشى از روح انسانى است. البته بايد توجه داشت كه در آن زمان اين آموزشها و نوع تربيت بيشتر مخصوص طبقه اشراف بود نه همگان مردم.
در شرايطى كه جنگ و خطر توطئه و قيام اقليت ثروتمند جامعه دمكرات يونان را تهديد مىكرد سقراط جوانان متمايل به آريستوكراسى را به دور خود جمع مىكرد ودر باره فضيلت سياسى با آنها صحبت مىكرد. همين امر باعث شد كه حكومت تصميم به اعدام سقراط بگيرد. در دادگاهى كه براى محاكمه سقراط تشكيل شد سقراط به دفاع از خود برخواست كه متن دفاعيه او در Apology افلاطون موجود است. سقراط اين امكان را داشت كه با طلب عفو از دادگاه خود را از مرگ نجات دهد ولى او نپذيرفت كه از عوامى كه مدام مورد سخره او بود طلب بخشش كند. نقل مىشود كه دوستان او امكان فرار وى را از زندان فراهم ساخته بودند ولى او از فرار نيز امتناع ورزيد و در نهايت جام شوكران را سركشيد.
مفهوم زمان از دیدگاه هایدگر

در این مقاله به بررسی رساله هایدگر با عنوان ”مفهوم زمان“ می پردازم. هایدگر در این رساله به بحث درباره زمان پرداخته است. برای درک کتاب ” وجود و زمان“ بهتر است قبل از مطالعه آن به مطالعه رساله ”مفهوم زمان“ پرداخت.از نظر هایدگر مفهوم زمان را می توان در ابدیت یافت و پیش شرط آن اشراف و درک کامل ابدیت است. برای این منظور باید به ابدیت ایمان یافت اما فیلسوفان به ایمان و یقین در این باره هرگز نمی رسند چرا که شک اساس فلسفه است و فلسفه هرگز نمی تواند حیرت را ازمیان بردارد. الهیات از نظر هایدگر با دازاین انسانی یعنی هستی نزد خدا و هستی زمان مند در انسان سروکار دارد اما خدا نیازی به الهیات ندارد و ایمان به او وجودش را سبب نمی شود. ایمان مسیحی با آنچه در زمان روی داده مرتبط است. چون فیلسوف ایمان نمی آورد می خواهد زمان را از خود زمان درک کند.هایدگر زمان را به سه نوع زمان روزمره و زمان طبیعی و زمان جهانی تقسیم می کند. در بحث زمان روزمره می گوید که زمان آن چیزی ست که اتفاقات در آن رخ می دهند. زمان در موجود تغییر پذیر اتفاق می افتد. پس تغییر در زمان است. تکرار دوره ای ست. هر دوره تداوم زمانی یکسانی دارد. ما می توانیم مسیر زمانی را به دلخواه خود تقسیم کنیم. هر نقطه اکنونی زمانی بر دیگری امتیاز ندارد و اکنونی پیش تر و پس تر (بعدتر) از خود دارد. زمان یکسان و همگن است. ساعت چه مدت و چه مقدار را نشان نمی دهد بلکه عدد ثبت شده اکنون است. هایدگر می پرسد که این اکنون چیست و آیا من انسان بر آن چیرگی و احاطه دارم یا نه؟ آیا این اکنون من هستم یا فرد دیگری ست؟ اگر این طور باشد پس زمان خود من هستم و هر فرد دیگر نیز زمان است و ما همگی در با هم بودنمان زمان هستیم و هیچ کس و هر کس خواهیم شد.آیا من همین اکنون هستم؟ یا تنها آن کسی که این را می گوید؟ هایدگر زمان طبیعی را همان ساعت طبیعی تبادل روز و شب می داند که دازاین انسانی ان را مشخص کرده است. آیا من بر هستی زمان احاطه دارم و چیره ام؟ آیا خود را در اکنون دخیل می دانم؟ آیا من خود اکنونم و دازاین من زمان است؟ آیا این زمان است که ساعت را در ما به وجود می آورد؟ آگوستین جان انسان را زمان می داند و در اعترافات خود به طرح این پرسش پرداخته است. آگوستین می گوید: ای جان در تو زمان را جستجو می کنم و اندازه می گیرم. آن دم که دیگران ناپدید و محو می شوند اشیاء حادث و فانی تو را به موجودیتی می آورند که بر جا می ماند. دازاین اکنونی همان هستی حاضر است و من این هستی را در دازاین اکنونی اندازه می گیرم نه اشیاء فانی را که در می گذرند. آن دم که زمان را اندازه می گیرم هستی خود را و حال خود را اندازه می گیرم.
پرسش درباره چیستی زمان ما را به تامل درباره دازاین می کشاند و منظور از دازاین امر هستنده در هستی خودش است. دازاین همان حیات انسانی ست و هر کدام از ما این هستنده هستیم. یعنی دازاین من هستم است.بیان اصیل هستی اظهار من هستم است. پس دازاین در حکم هستی من است. اگر لازم است هستی انسان در زمان باشد پس ناچار باید این دازاین در فرمان های بنیادین هستی اش مشخص شود. هایدگر ساختارهای بنیادین دازاین را شامل این ویژگی ها می داند:١. دازاین هستنده ای ست که با در جهان بودن مشخص می شود. یعنی حیات انسانی با جهان سر کردن و با آن درگیر شدن است. هستی انسان با درگیر شدن ذهنی با جهان و در آن درنگ کردن و مورد پرسش قرار دادن است. در جهان بودن به معنای مراقبت کردن از جهان است.٢. در پی حکم در جهان بودن دازاین می توان نتیجه گرفت که دازاین با همدیگر بودن و با دیگران بودن است. همین جهان را با دیگران داشتن به معنای برای دیگران بودن است.٣. با هم داشتن جهان فرمان ممتاز هستی ست. روش بنیادین دازاین جهان یعنی با هم داشتن آن است که همانا سخن گفتن است. سخن گفتن کامل همان سخن گفتن گویا و واضح درباره چیزی ست. در سخن گفتن آدمی ست که در جهان بودن او نقش دارد. سخن گفتن در واقع تفسیر نفس دازاین نیز هست. این نکته نشان می دهد که هر آن دازاین چه درکی از خود دارد و خود را چه فرض می کند. در با همدیگر سخن گفتن انسان نه تنها از موضوع مورد صحبت حرف می زند بلکه تفسیر او از اکنونی که در این گفتگو می باشد نیز وجود دارد.٤. دازاین هستنده ای ست که خود را در حکم من هستم مشخص می کند. دازاین همان طور که در جهان بودن است دازاین من هم هست. دازاین در هر آنی از آن خودش است.٥. چون دازاین هستنده ای ست که من هستم و با یکدیگر بودن را مشخص می کند می توان نتیجه گرفت که من تا حدودی دازاین خودم نیستم بلکه دیگران هستم. من با دیگران هستم و دیگران هم همین طور با دیگرانند.هیچ کس خود او نیست. او هیچ کس و توامان همه کس است. همین هیچ کس همان هرکس است. پس دازاین هستنده ای ست که من هستم است و هستنده ای ست که هر کس است.٦. دازاین در در جهان بودن هر آنی هر روزه اش به هستی خودش برمی گردد. اگر در همه سخن گفتن ها از جهان سخن گفتن دازاین درباره خودش وجود دارد همه مراقبت ها مراقبت هستی از دازاین هم هست. یعنی انسان در حین سخن گفتن از جهان از خودش هم دارد حرف می زند و در عین حال مراقبت هستی از اونهفته است. من تا حدی خودم هستم و دازاین من در آنچه با آن در ارتباط هستم و آنجه مرا با شغلم پیوند می دهد و به آن مشغولم نقش دارد. مراقبت از دازاین مراقبت از هستی را به دنبال دارد و این همان تفسیر دازاین است و به کمک این تفسیر دازاین را درک می کنند.٧. در حد متوسط دازاین روزمره بازتابی از من و نفس (خودم) نهفته نیست اما دازاین خود را در خود دارد. او در نزد خویشتن خویش وجود دارد. دازاین با آنچه با آن ارتباط دارد ظاهر می شود.٨. به دازاین نمی توان به اندازه هستنده استناد کرد. با اشارت به دازاین نمی توان از هستنده حرف زد. پیوند ابتدایی معطوف به دازاین تامل نیست بلکه خود تجربه کردن آن در سخن گفتن از آن است و تنها به شیوه سخن گفتن از دازاین است که دازاین هر آنیت اش را داراست ولی باید در نظر داشت که در تفسیر دازاین روزمرگی حاکم است. این تفسیر از طرف هر کس طبق سنت هاست. دازاین در خودش در دسترس است و تفسیر آن با توجه به هستی آن است. این یک پیش شرط است.حیرت ما در پی درک دازاین در محدودیت در ناایمنی و نقصان توان شناختی ما نیست بلکه در خود هستنده ای ست که باید بشناسیم یعنی این حیرت در امکان اساسی هستی خودش است. دازاین در هر آنیت وجود دارد. تا وقتی آنی وجود دارد همان آن دازاین من است. تعیین آن تعیینی دقیق برای این هستی ست. هر کسی که آن را انکار کند سخن گفتن از آن را از دست می دهد. دازاین به انتها نمی رسد و در انتها دازاین وجود ندارد.پس فرجام دازاین دیگران عدم است و دیگر وجود ندارد و به همین دلیل است که دازاین دیگران نمی تواند جایگزین دازاین به معنای اصیل آن شود. پس من هرگز دیگری نیستم. فرجام دازاین من یعنی مرگ من به این معنی نیست که پیوند یکمرنبه گسسته شود. دازاین می تواند خود را با مرگش یکی کند و این منحصرترین امکان خویشتن دازاین است.این منحصرترین امکان هستی در شرف واقع شدن در یقین است و این یقین از رهگذر ابهام حاصل می شود. تفسیر خود دازاین که از یقین و اصالت جلوتر می رود تفسیر بر مرگ خودش است که همراه با یقین است.هایدگر می پرسد زمان چبست؟ و دازاین در زمان چیست؟ دازاین در هر آن بر مرگ خود آگاهی دارد. دازاین به معنی حیات انسانی همان امکان داشتن است. یعنی گذشتن مطمئن و در عین حال مبهم از خود ممکن است. هستی امکان بر مرگ واقف است و معلوم است که آن را می دانم اما به آن فکر نمی کنم. دانایی من از مرگ تفسیری از دازاین است. دازاین این امکان را دارد که مرگ خود را دور کند.
گذر زمانی که من به سوی آن می روم عبور از من است. زمانی می رسد که من در هیچ کدام از اینها نخواهم بود نه در انسانی نه در بیهودگی ها نه در طفره رفتن ها و نه در یاوه گویی ها. این عبور همه چیز را به سوی مرگ و عدم می برد. این عبور هیچ حادثه ای در دازاین من نیست چون با هر رویداد دازاین تغییر می کند ولی از رفتن به عدم دازاین تغییر نمی کند. این عبور چیستی نیست بلکه چونی ست یعنی علت اصیل دازاین من را در بر دارد.دازاین در نهایی ترین امکان هستی اش خود زمان است نه در زمان که زمان خودش در آن و از آن وجود دارد. وقت نداشتن یعنی زمان را به اکنون بد و ناجور هرروزگی انداختن. پدیدار بنیادین زمان آینده است. زمان هیچ گاه به درازا نمی کشد چون در اساس هیچ درازایی ندارد.دازاین خود باید نفس زمان باشد. آن را با ساعت اندازه می گیریم. آنگاه دازاین همراه با ساعت است. این دازاین محاسبه می کند و از چندی زمان می پرسد. پس با زمان در اصالت و حقیقت یکی نیست. در پرسش از کی و چه مدت دازاین زمان خودش را گم می کند. دازاین محاسبه شونده با زمان زمان است. زمان را در چه مدت آوردن پنداشتن آن در حکم حالای اکنون است. دازاین از چونی می گذرد و به چیستی هر آنی درمی آویزد. دازاین اکنون خودش می شود. همه اتفاقاتی که در جهان رخ می دهند برای دازاین محدود به اکنون می شود. این امر همان امر ”هنوز نه“ است. دازاین از آینده خلاص نمی شود. آینده نفس اکنون را به اندازه اکنون خودش شکل می دهد و می سازد. گذر به سوی آینده نمی تواند اکنونی شود وگرنه عدم خواهد بود. دازاین در چیستی دلزده و ملول می شود. دلزده از پر کردن روز می شود. برای این دازاین به اندازه اکنون بودنی که هرگز زمان ندارد زمان دراز می شود. زمان تهی می شود زیرا دازاین با پرسش از چندی (چه مقداری) زمان آن را طولانی و درازآهنگ کرده است. درحالی که در اثنای بازگشت به گذشته هیچگاه خسته کننده نمی شود. در هرروزگی رویداد جهان در زمان در اکنون حادثمی شود و امر یکنواخت به حالا بازمی گردد. حالا از حالا تا آن موقع تا بعد تا حالای دیگر.دازاین که به مثابه با همدیگر بودن مشخص شده از سوی آنچه منظور هرکس است از سوی آنچه رهاست همان جریانی که کسی نیست و هیچ کس است هدایت می شود. دازاین در هرروزگی و یکنواختی آن هستی ای نیست که من هستم بلکه از آن همان هستی ست که هرکس است. دازاین زمانی ست که هرکس در آن با دیگری و با یکدیگر است. این هرکس- زمان ساعتی که هر کس دارد زمان با یکدیگر در جهان بودن را نشان می دهد.ساعت به ما حالا را نشان می دهد اما هیچ ساعتی به ما آینده و گذشته را نشان نداده است. وقتی با ساعت روی دادن آتی حادثه ای را مشخص می کنیم منظورمان آینده نیست بلکه تا کی بودن مدت و درازای انتظار کشیدن حالای من تا به حالای گفته شده را مشخص می کند. از زمان طبیعت (طبیعی) درمی یابیم که زمان به جای گذشته و آینده حالا می باشد و زمان به مثابه اکنون تعبیر می شود. گذشته به مثابه ”نه دیگر اکنون“ و آینده به مثابه ”هنوز نه اکنون“ تفسیر می شود. گذشته را نمی توان بازآورد و آینده نامشخص و مبهم است.
طبیعت در هرروزگی به طور مداوم اتفاق می افتد یعنی تکرار می شود. رویدادها در زمان وجود دارند اما زمان ندارند بلکه به طور گذرا و عبور کننده از رهگذر یک اکنون رخ می دهند. این زمان اکنونی فرجام یک دوره است. جهت مفهومی ست یگانه و برگشت ناپذیر. همه اتفاقات از آینده ای بی انتها به گذشته ای بازنیامدنی رخ می دهند.دو مورد برگشت ناپذیری و شبیه سازی بر نقطه اکنون وجود دارند. زمان شیفته وار دنبال گذشته می دود. همگن سازی همسانی زمان با فضا (مکان) است و زمان در اکنون واپس رانده می شود. در واقع محور مختصات زمان T در کنار محورهای مختصات مکانی X Y Z است.قبلا و بعدا ضرورتا پیش تر و دیرتر نیستند. اموری در ردیف ارقام که بعد یا قبل از خود هستند هم نیستند. ارقام پیش تر و بعدتر ندارند و ابدا در زمان نیستند. زمان در خود دازاین است. دازاین متعلق به من و از آن من است. دازاین در هرروزگی است و قبل از آینده ناپایدار است. این را وقتی درمی یابیم که آینده و گذشته با هم تلاقی کنند. گذشته را نمی توان بازآورد. زمانمند کردن اکنون نمی تواند به گذشته نزدیک شود پس گذشته در چنبره اکنون می ماند تا در حکم اکنون خود دازاین تاریخی نشود اما دازاین از حکم اکنون تاریخی می شود. در آینده دازاین گذشته خودش است. در چونی دازاین به آن برمی گردد. فقط کیفیت و چونی آن تکرارپذیر است. اگر گذشته را به عنوان یک امر تاریخی تجربه کنیم با امر گذشته فرق دارد و من هم می توانم به آن برگردم. گذشته نزد تاریخ و وبال گردن آن است. نگرانی از نسبیت باوری هراس از دازاین است. گذشته به مثابه تاریخ اصیل در چونی قابل تکرار است. اکنونی که می تواند در آینده باشد اولین گزاره هرمنوتیک است و آنچه این گزاره می گوید نفس تاریخیت است.تا زمانی که فلسفه تاریخ را موضوع مورد مشاهده و تامل در روش می داند و آن را تقسیم بندی می کند به دنبال این نخواهد بود که تاریخ چیست. راز تاریخ در تاریخی بودن است.زمان قاعده درست فردانیت است اما به سوی شکل گیری هستی های استثنایی نمی رود. او مستثنا کردن خود را نابود می کند و همه را یکسان می کند. هر کس در با هم بودن با مرگ به چونی برمی گردد. زمان چونی و کیفیت است. زمان چیستی نیست. من زمان هستم. من زمان خود هستم.از نظر من چند نکته در رساله ”مفهوم زمان“ هایدگر وجود دارد:١. هایدگر دازاین را هستی فعال انسان در نظر گرفته چرا که دازاین از نظر او هستی درگیر انسان با جهان و دیگران است و هستی نمی تواند منفعل باشد. اما هایدگر نحوه توسعه دازاین در انسان را شرح نداده و به این موضوع که چه عواملی در توسعه دازاین موثرند نپرداخته است. یکی از این عوامل به نظر من مسافرت است. هر چقدر انسان بیشتر مسافرت کند بیشتر از زندان خود بیرون می آید و با جهان و دیگران ارتباط برقرار می کند و درگیر می شود و در نتیجه همین مسافرت هاست که انسان به شناخت جهان و دیگران می پردازد و هستی فعال در او که همان دازاین است توسعه می یابد. ٢. اگر دو انسان را در مسافرت در نظر بگیریم این پرسش را می توان مطرح کرد که آیا برای هر دوی این افراد هستی فعال و در ارتباط با جهان و دیگران به یک میزان توسعه می یابد؟ جواب من به این سئوال منفی ست. به نظر من میزان توسعه هستی در انسان به انگیزه او بستگی دارد. بنابراین بین این دو نفر آن کسی که انگیزه بیشتری برای درگیر شدن با جهان و دیگران در مدت این سفر دارد بیشتر از فرد دیگر به توسعه هستی در خود کمک خواهد کرد. ٣. وقتی به این پرسش فکر می کردم که آیا صرفا انگیزه انسان برای توسعه هستی کافی ست یا عوامل دیگر هم موثرند؟ به این نتیجه رسیدم که حتی اگر دو نفر در سفر یک مقدار انگیزه برای درگیر شدن با جهان و دیگران داشته باشند دازاین در آنها به یک مقدار توسعه نخواهد یافت. به نظر من تجربه مهمترین عامل در این مرحله است. فردی که از جهان و انسان های موجود در سفرش آگاهی دارد بهتر از دیگری درگیر آنها خواهد شد و بیشتر از دیگری جهان و انسان هایی که در سفرش با آنها مواجه می شود را مورد پرسش قرار خواهد داد و البته این آگاهی در او بستگی به تجربه ای دارد که از این سفر قبلا به دست آورده و اگر به تعداد بیشتری نسبت به فرد دیگر این سفر را تجربه کرده این تجربه ها برای پرسش کردن درباره جهان و انسان های این سفر به کمکش خواهد آمد. بنابراین به نظر من توسعه هستی در انسان تجربی ست.٤. هایدگر مطرح کرده که هرکس کاملا خودش نیست بلکه تحت تاثیر دیگران است. این درست است که دیگران در هستی هر کس نقش دارند اما هایدگر نگفته که این هستی در افراد مختلف تا چه حد تحت تاثیر دیگران است. آنچه واقعیت دارد این است که تاثیر دیگران در هر فرد نسبت به دیگری متفاوت است و مقدار این تاثیر بستگی به روحیه آن فرد دارد و نمی توان گفت که تاثیر دیگران در هر کس با دیگری برابر است.٥. البته این مورد را می توانند برای این موارد که من بر متافیزیک هایدگر مطرح کردم وارد بدانند که هایدگر نقش پررنگ سوبژه در متافیزیک را که سبب انحراف آن شده کم رنگ کرده و دازاین را به عنوان آن وجود در نظر گرفته که باید در فلسفه مورد نظر ما باشد اما به دلیل انحراف متافیزیک این دازاین به وجود غیر واقعی تبدیل شده و انگیزه و تجربه و روحیه فردی که من در اشکال هایی که بر متافیزیک هایدگر گرفتم مطرح کردم هر سه مربوط به سوبژه است و تاثیر منفی در برداشت درست از هستی دارد. در جواب این انتقاد لازم است بگویم که اگر چه نقش هایدگر در متافیزیک شبیه نقش کانت است که سعی در اصلاح متافیزیک در تصحیح آن و برگرداندن متافیزیک از یک متافیزیک منحصر در سوبژه به یک متافیزیک جدید است و هایدگر شروع این اشکال را از متافیزیک جزم گرای دکارت می داند که با مطرح کردن cogito صرفا سوبژکتیویته را مبنای متافیزیک قرار داد اما به نظر من حذف سوبژه انسانی در متافیزیک تا حد قرار دادن آن به صفر امکان ندارد و نمی توان وجود را کل جهان و دیگران در نظر گرفت و سوبژه فرد را به طور کامل حذف کرد و تاثیر جهان و دیگران را در او در نظر گرفت و پرسش کردن و سخن گفتن از جهان شامل دیگران را به عنوان هستی مطرح کرد بدون آن که انگیزه و تجربه و روحیه فرد برای شناخت این جهان شامل دیگران در نظر گرفته شود. به نظر من انتظار داشتن شناخت درست از هستی توسط یک فرد بدون در نظر گرفتن انگیزه و تجربه و روحیه تاثیر پذیری او از جهان هستی امکان ندارد. بنابراین در حد صفر نزول دادن جایگاه سوبژه در متافیزیک هم نمی تواند راه حل برای رفع مشکل سوبژکتیویته باشد.٦. نباید از نظر دور داشت که متافیزیسین ها هر یک به نوعی به اشکالات موجود در بحث متافیزیک پرداخته اند و می بینیم که گاهی فیلسوفانی چون کانت و هایدگر سعی در دور شدن از سوبژکتیویته صرف دکارتی داشته اند و متفکرینی چون هگل سعی در نزدیک شدن به مقولات ارسطویی داشته اند و کلی بودن وجود در متافیزیک را با نزدیک کردن دیدگاه خود به مقوله ها خدشه دار کرده اند و هایدگر بر افرادی چون هگل ایراد گرفته که با این کار سبب شدند متافیزیک باز هم بیشتر از راه درست خود دور شود چرا که از نظر هایدگر از افلاطون و ارسطو به بعد تا اواخر قرن بیستم متافیزیک در غرب سیر انحرافی طی کرده که هایدگر در کتاب سترگ خود ”وجود و زمان“ به رفع این اشکال مهم پرداخته است.

داستان آسمانخراش‌ها - آسـمانخراشPark Row




یکی از اولین سازه هایی که آسمانخراش نامیده شد ساختمان Park Row واقع در محله منهتن نیویورک بود که بعد از 3 سال ساخت و ساز در سال 1899 به بهره برداری رسید و تا سال 1908 با ارتفاع 391 فوت معادل 119.2 متر در زمینی به مساحت 1400 متر مربع ، به عنوان بلندترین ساختمان جهان شناخته میشد .
هزینه نهایی ساختمان معادل 2.5 میلیوون دلار شد تا ساختمان 20 هزار تنی Park Row که شامل 950 دفتر جداگانه با ظرفیت حدود 4 نفر در هر دفتر و رفت و آمد 25 هزار نفری در هر روز کاری را شامل میشد به سرانجام رسد
خط آسمان منهتن 1902 و آسمانخراش Park Row
منبع : www.nyc-architecture.com
گردآورنده : نیما بهزادافشار

داستان آسمانخراش‌ها - آسـمانخراش Woolworth





مهمترین جهش در زمینه ساختمان های بلند را آسـمانخراش Woolworth ایجاد کرد. این ساختمان که اولین آسمانخراش به معنای واقعی است در روز 17 نوامبر 1913 بعد از 3 سال کار بی‌وقفه در محله منهتن نیویورک افتتاح گردید. این ساختمان 57 طبقه‌ی 241 متری دارای اسکلت فولادی سنگین و معماری سبک نئوگوتیک با هزینه‌ای بالغ بر 13 میلیون دلار بنا گردید. این بنا با وجود بیش از 90 سال عمر هنوز پابرجاست و از آن استفاده می‌گردد.



Woolworth

داستان آسمانخراش‌ها


مشخص نیست بشر از چه دورانی به ساختن بناهای بلند علاقه پیدا کرده است اما بر اساس آنچه از تورات و انجیل بر می‌آید پسران نوح به قصد راهیابی به جبروت یهوه (خداوند) برجی 7 طبقه را در بابل بنا کردند که با نازل شدن عذاب خداوندی به صورت زلزله‌ای مهیب منهدم گردید]] در سرزمین بابل مردمی جاه طلب زندگی می کردند که تصمیم گرفتند برج بلندی بسازند. آنقدر بلند که به بهشت برسند. پس برج بابل را ساختند تا به وسیله آن به خدا برسند و به جای او بر جهان سلطنت کنند و برخلاف دستور خدایشان که به پراکندگی در زمین حکم کرده بود، در یک جا جمع شوند.
پروژه ساخت این برج آغاز شد. ذات الهی از این عمل ناخشنود شد و حکم بر آن شد که در زمین پراکنده گردند و هرکدام به زبانی صحبت کنند به طوری که هیچ یک زبان دیگری را نفهمد. حکم الهی بر آنان جاری شد، زبان های مختلف جهان به وجود آمدند و مردم در سراسر زمین پراکنده شدند.[[. با پیشرفت دانش بشری در حوزه علوم مهندسی کم‌کم این آرزوی بشر محقق گردید. با وجود اینکه طی قرون بعد از رنسانس دانش مهندسی به پیشرفت‌های زیادی نایل گردید اما تا قرن 19، بشر فقط توانسته بود تا 16 طبقه در آسمان بالا رود و با وجود مصالح ساختمانی آن دوران پیشروی بیشتر از این حد ناممکن به نظر می‌آمد. چون اکثر ساختمان‌ها با سیستم دیوارهای باربر بنا می‌گردیدند با زیاد شدن تعداد طبقات، ضخامت جرزها در طبقات پایینی به شدت زیاد می‌شد. با دست‌یابی بشر به فن‌آوری تولید فولاد نرمه ساختمانی و جایگزینی مقاطع فولادی نورد شده با قطعات چدنی اندک اندک ساختمان‌ها قد کشیدند.
منبع : تورات و انجیل